إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ

قیام سرو

کودک کنجکاو وباهوش قیام مشروطه ی تبریز که از آ ن زمان خاطره ی محو به یاد داشت، حالا نوجوان بالغی شده بود که با وجود کم بودن سن و سالش، متوجه خیلی از رفت و آمد ها و صحبت های آهسته ی مردم مسجد کوی و بازار می شد. یادش می آمد که شب ها، گاهی مادر از ستارخان و با قرخان برایش می گفت؛ از دلاوری های مردم تبریز، قیام مشروطه و عاقبت این دو سردار دلاور در تهرانِ پایتخت.

حالا که 15 ساله شده بود وذهنش استوارتر، می فهمید که نطفه ی اتفاقی درشهر بسته شده است. هوای شهر سنگین شده بود وسینه ها طاقتش را نداشتند.

می دانست گرچه آن دو دلاور، ستارخان و باقرخان ، را به چشم ندیده است، اما حالا پیشوایی را می بینید که هر روز در حیاط مسجد جامع تبریز وضو می گرفت و امام جماعت شلوغ ترین صف های نماز بود. گاهی که از مدرسه ی طالبیه - بزرگ ترین حوزه ی علمیه ی تبریز- بیرون می آمد، شیخ محمد خیابانی را در حال وضو یا سخن رانی می دید. کلماتش آتشین و قدرت صلابتی در صدایش بود که مردم را به هیجان می آ ورد. از وثوق الدوله ی خود فروخته می گفت و از استعمار انگلیس که داشت مردم را زیر چکمه های سربازانش خُرد می کرد. خبرها خیلی زود به پایتخت رسید و کم کم طرفداران شیخ مسلح شدند. قیام آغاز شده بود و همه جا صحبت از مشروطه ای دوباره بود.


اتاق پدر، هم کتاب خانه بود و هم محل عبادت.عبدالحسین سؤال ها و دغدغه هایش را به آنجا می برد. آن روز هم که از مسجد برگشت، اجازه خواست و وارد شد.
عاقبت چه می شود پدر جان؟
گرد پیری برچهره ی آقا میرزا نشسته بود. صحیفه سجادیه را که این روزها بیشتر از همیشه مطالعه می کرد، بست و گفت :«خدا عالِم است جوان، اما می دانم که حق همیشه پیروز است.»


درشهر زمزمه بود که شیخ زخمی، و روحیه ی مردم ضغیف شده است. قزاق ها همه جا را قُرق کرده بودند و هیچ کس بدون اجازه ی آن ها نمی توانست رفت و آمد کند. عبدالحسین این ها را برای پدرگفت، ولی او خود از همه چیز خبر داشت. نفسی کشید وگفت:«حتی اگر شیخ شهید شده باشد، راهش ادامه دارد.»
شب همان روز بالاخره اعلام شد که شیخ محمد خیابانی شهید شده است. بازار تعطیل شد مردم سیاه پوشیدند و در سکوت عزا گرفتند. اما در اعلامیه ای که از طرف وثوق الدوله خوانده شد، هیچ کس حق عزاداری برای شیخ را نداشت. در ذهن همه یک سوٌال بود:«با مرگ شیخ شهید شده باشد، راهش ادامه دارد.»


شب همان روز بالاخره اعلام شد که شیخ محمد خیابانی شهید شده است. بازار تعطیل شد، مردم سیاه پوشیدند و در سکوت عزا گرفتند. اما در اعلامیه ای که از طرف وثوق الدوله خوانده شد، هیچ کس حق عزاداری برای شیخ را نداشت. در ذهن همه یک سؤال بود:«بامرگ شیخ همه چیز تمام شد؟هیچ قیام کننده ای نیست که در برابر ظلم بایستد؟»
عبدالحسین غمگین بود. مادر سیاه پوشیده بود و در خفا با زنان اقوام می گریست. پدر درسکوت به مسجد و محراب خالی می رفت و مردم بعد از روزها در خانه ماندن تک تک از خانه بیرون آمدند.


سرها به زیر وشانه ها افتاده بودند.انگار هیچ کس طاقت محراب خالی مسجد جامع را نداشت!
اما در شهر و کوچه پس کوچه ها باد مس پیچید و صدای شیخ را به گوش می رساند:«مرگ شرافتمندانه بهتر از زندگی بی شرافتمندانه است.»

Share this article

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

درباره ما

پایگاه اطلاع رسانی علامه امینی قدس سره توسط جمعی از خاندان صاحب کتاب بی نظیر الغدیر در عید غدیر سال 93 تاسیس شد که با درس گرفتن از آن مرحوم برای ترویج ولایت و مودت امیرالمومنین علی علیه السلام تلاش میکنیم؛ قابل ذکر است هر گونه مطلبی که در مورد شخصیت علامه باشد و از این سایت تایید نشود مستند و مورد تاییدنمی باشد.

آخرین مطالب

شبکه های اجتماعی