إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ

میلاد نور

نماز آن روز صبح شیخ، حال و هوای دیگری داشت. سال ها امام جماعت مسجد بود و همیشه هم قبل از اذان صبح در مسجد حاضر می شد و در خلوت تاریک محراب، به راز و نیاز می پرداخت. اما امروز اضطراب داشت؛ هم دلش می خواست در خانه و کنار همسرش باشد و هم نمی خواست حال و هوای شیرین عبادت قبل از اذان را از دست بدهد.

سال ها منتظر چنین روزی بود و حال که موهای سپید سرش حکایت از سال خوردگی می کرد، خداوند الطافش را شامل حالش کرده و او فرزندی یافته بود. نشانه های وضع حمل را در همسرش دیده بود و قبل از این که از خانه بیرون بیاید، یکی از زنان قابله ی شهر را کنارش آورده بود. زن گفته بود : ((آقا، امروز بگویید بلندتر اذان بگویند.))

مؤذن که اذان می گفت، دل در سینه ی شیخ می تپید. خدایا هر لحظه ممکن است خبر بیاورند !

نیاوردند و جماعت برای نماز قامت بستند. سلام نماز که تمام شد، پسرکی شتابان وارد مسجد شد: (( آقا مبارک است، بچه متولد شد.))

بهترین خبر در تمام طول عمر خویش را امروز، صبح یکی از ماه ها ی سال 1320 هجری قمری ، برای او آوردند. خدا را هزاران مرتبه شکر. با جماعت خداحافظی کرد و به طرف خانه راه افتاد. زمین و آسمان شهر نور باران شده بود. عطر گل محمدی فضای سینه اش را پر کرد. چه نقشه ها که برای آینده ی طفل نداشت! راستی پسر یا دختر؟ چه فرقی دارد؟

از هر جنسی که باشد، باید آشنا و عاشق راه ورسم اهل بیت شود؛ یک شیعه ی پاک و خالص علوی؛ همان طور که همیشه آرزو داشت فرزندانش تربیت شوند.

به خانه رسید و چند تن از زنان اقوام را دید. بوی سپند در هوای صبحگاهی پیچیده بود. برای دیدن همسر وفرزندش عجله داشت، اما زنان مژدگانی می خواستند. به همه وعده داد، بعد از دیدن کودک مژدگانی می دهد. آقا میرزا احمد به دیانت و زهد مشهور بود و سکه هایی که هدیه می داد، متبرک بودند . وارد اتاق شد و کنار بستر همسرش زانو زد. صورت مهربانش را نگاه کرد و کودک را که در قنداقی بود سپید پیچیده شده بود، از دستانش گرفت.

- پسر است. کلام همسرش رشته ی افکارش را برید. آقا میرزا احمد گفت: ((اسمش را چه بگذاریم؟)) همسری که با تمام وجود او را پذیرفته بود و اطاعتش را می کرد، گفت:(( هرچه شما بگویید.))

شیخ به صورت کودک نگاه کرد و گفت:(( عبدالحسین خوب است؟))

- چه اسم زیبایی! عبدالحسین.

و به یاد سید الشهداء،(علیه السلام) اشک در چشمان پدر و مادر عبدالحسین حلقه زد.

Share this article

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

درباره ما

پایگاه اطلاع رسانی علامه امینی قدس سره توسط جمعی از خاندان صاحب کتاب بی نظیر الغدیر در عید غدیر سال 93 تاسیس شد که با درس گرفتن از آن مرحوم برای ترویج ولایت و مودت امیرالمومنین علی علیه السلام تلاش میکنیم؛ قابل ذکر است هر گونه مطلبی که در مورد شخصیت علامه باشد و از این سایت تایید نشود مستند و مورد تاییدنمی باشد.

آخرین مطالب

شبکه های اجتماعی