إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ

شعر (13)

اثر بی نظیر علّامه

 

سید عبدالله حسینی

 

حسن البکر را وزیری بوداشتراکی مرام و کافر کیش
پسری داشت قد بلند و رشیددوست می داشتش ز دنیا بیش

ای آیتِ ، رحمتِ دادار


سید علی طباطبایی یزدی


آنان که چنین در پیِ اغیار دویدند
از باغِ جهان ،جز خزف وخار نچیدند

به یاد مرحوم علّامه امینی صاحب الغدیر 

مرحوم سید محمد کاظم مجاب (قدسی)

آیة الله امینی چو ازین دار گذشت
نفخه ای ازچمنِ منزلِ دلدار گذست

سلام قطره

به دریا دلِ غدیری[1]

 

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

 

اگر صیاد را باشد، دل از صیدیّ و دامی خوش

و گر آهو به دشتی ایمن از خرّم خرامی خوش

 

اگر روشن، دلِ روز از طلوع طلعتِ مِهری

وگرشب با درخشان انجم وماهِ تمامی خوش

 

اگر طوطی به همتای دروغینش در آیینه

وگر کفتر به جفتی راستین در بُرج وبامی خوش

 

اگر شهبانوان شاهان به طوق وتاجِ زر مایل

چو قمری طوق و پوپک تاج پر ، عنقا به نامی خوش

 

اگر عاشق به پیغامی ، خمار آلوده با جامی

ریاضت کش به بادامیّ و شاعر با کلامی خوش

 

اگر شهرت طلب با نام،ابله با خیالِ خام

مجاهد با قیامِ عام و حزبی با مرامی خوش

 

گر افلاطون ، اَبَر شهر کلوخین را کهن معمار

مهین سوداپزِ شهر، از خیال و خشتِ خامی خوش

 

ابـــــر شهر آفرینان پس از وی را ، اگر باری

دل از طورِ طرازی ، طُرّه ای یا فنّ و فای خوش

 

وگر باری به شهری چند، بی آن نامِ خاص ، امروز

دلِ خوش باورانش از وعده اِنعامِ عامی خوش

 

دغل زهّادِ دین کالا، گر از طاعت به مزدی شاد

جبین شان مُهرِ تضمینِ قعودی یا قیامی خوش

 

سگ این دُم لا به خو، قلّاده بوی پوز بر موزه

اگر سر بآستانِ صاحب از طعمِ طعامی خوش

 

وگرگ ،آن شعله خون ، آن دودگون ، موئینه پوش آتش

به صیدش –عزّتِ آزادی- و وحشت کنامی خوش

 

قلندر گر دلش باچار ضربِ چار مو خرسند

وسیک از رشتنِ هر موی تا ریسد مسامی خوش

 

کشیش ار با دمی در وعظ ها پر جذبه چون ناقوس

که هر یکشنبه بازارش کند بیش ازدحامی خوش

 

چو یابد ظلمتِ مطلق، به گیتی صولتِ ناحق

ننوشد چون زمینِ دق، زنور آبی به کامی خوش

 

شباهنگ ار شود تسکین، به حَق حَق گفتنِ غمگین

وگر این هِق هِقِ خونین شمارد التیامی خوش

 

زبون را گر همان ننگین مدارا با مدارِ جور

ستم را شربتِ خون شهیدان در نیامی خوش

 

اگر موبد ستودن اورمزد و ایزدانش را

به گاثاها سرودن پیش آتش با پنامی خوش

 

من سرخورده ی بی آرزو،چون ملحدی مسکین

ندارم دیگر از کامِ دو عالم دل به دامی خوش

 

نه از قاموسِ پیدا ونهان خاطر به هیچم شاد

نه از تقویمِ شطرنجی زمان ، صبحیّ و شامی خوش

 

چو فهرست دریغ و درد، داغن آجین دلی دارم

که شیرین تلخ تسخر داند ارنامی ، چو کامی خوش

 

خوش آن عهدی که بودم رند و جویای می ومعشوق

به دیدار حریفان ، روز و شب ،باکام و جامی خوش

 

خوش آن عهدی که عاشق بودم و در گیر و دارِ شوق

به لبخندی ،نگاهی ، وعده ای ، پیکی ،پیامی خوش

 

خوشا باغِ نخستین عشق ومن نو باغبان ، پرسعی

به شیرین نوبرِ پاسخ گرفتن از سلامی خوش

 

کنون اسبی پریزادم ،که دیگر داشت نتوانم

سر از فرزند و زن، یا شعر و شهرت ، با لگامی خوش

 

الا رخشِ حقیقت پویه ی افسانه جولان، کو

کز او در قعر هشتم خان کند دل پور سامی خوش

 

پس از عمری که ژرف آمیختم با محض هر کامی

حلالی نعز، یا – ایزد ببخشاید! – حرامی خوش

 

قصورِ عهد و ایمان را بسی تا اوجِ برتربام

در امصار معانی در نورد دیدم به گامی خوش

 

بسی در نیسانِ خفته شیران شعله ی فریاد

فکندم ، با خروشان شعر و بی پروا پیامی خوش

 

همه سرّ و سرود وهوش وهمّت ، وقفِ آنم بود

که در جنگِ بد و بیداد و رزم اهتمامی خو

 

جهاد و جهد ها کردم که ناحق رابراندازم

حقیقت را نشانم برسریرِ احتشامی خوش

 

فداکردم همه فـــرِّ جوانــیّ وسـلامت را

که دوزخ درّۀ دنیا شود دارُ السّلامی خوش

 

دگرگون من شدم، اما جهان را همچنان بر جاست

نهاد هرگزاره شوم وهر ناخوش نظامی خوش

 

کنون در آستان پیری ام ،با نیستی درگیر

نه امن خاطر از عهدی ، امیدی وعد و امی خوش

 

نه گنجی زیرِ سر، یا پیشِ کس قازی،پس اندازی

نه ازمیراث ومالی، مکنتی ،سودی ، سهامی خوش

 

نه حتّی آبِ باریکی ،لبی نان آردم بر خوان

نه از قولِ ضمانی ، یا امانی ، اعتصامی خوش

 

مصیبت نامه را مانَد، ازین پس عمر و می دانم

به نفرین ناگریری بد ،ندارد اختتامی خوش

 

نه سر دیگر نماز آرد به هیچ آیین و محرابم

نه دل دیگر توانم کرد از ایمان وامامی خوش

 

به صید خاطری دیگر دلم خاطر نرنجاند

و گر شنگد بتِ آهو خرامی باغرامی خوش

 

نه تحسینم برانگیزد ،نه رشکم،هیچ توفیقی

نه من قدری نهم ، نی دل به مقدار ومقامی خوش

 

نه تحسینم بر انگیزد، نه رشکم ،هیچ توفیقی

نه من قدی نهم ، نی دل به مقدار و مقامی خوش

 

از ین معتاب گرم وتر ، تراود پوچی و تسخر

گرفتم با سترون ابر آراید خیامی خوش

 

نه خشمی مانده تا دل دارم از کانونِ قهری گرم

نه کینی مانده تا خاطر کنم با انتقامی خوش

 

همه احساسِ پوچِ هیچی است و نفرش فرجام

گرفتم فرصتی دیگر گرفتم، واغتنامی خوش

 

***

حق آیینی چومن گر حق به ذلّت دید وبی حرمت

چگونه دل کند با عزِّ نام واحترامی خوش؟

 

چو حق مطرود وناحق چیره گردد، و آبها تیره

زلال اندیشِ روشن چون کند دل با ظلامی خوش؟

 

که رابخت شهادت نیست ، پس ذوق سعادت نیست

الا وقت شـهادت شـیوه بـادا بـر دوامـی خـوش

 

«امینی» ور مردانی که در اکرامِ حق کوشند

جز این در زندگی شان نیست عشقی یا مرامی خوش

 

اَبر مردانِ گُند اومند وسالارانِ چون وچند

کز ایشان یافت ارکانِ حقیقت انتظامی خوش[2]

 

«امینی»پاکباز دین و حق؛ کاندر قمار عشق

به نقد عمر و هستی زد، همه داو تمامی خوش

 

غدیری کرد بی همتا ،چنانچون بیکران دریا

لبالب از رحیق حق، جهان را زو مشامی خوش

 

ازین دریا دل آماده ،غدیری ایزدی باده

خوش آن رندی کزین مشرب کند شُرب مدامی خوش

 

الایادش گرامی باد ونامش جاودان والا

بحق حق «امید»اینک حدیث حق ،ختامی خوش

آبادان شهریور 1352

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

.[1] تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم :42-48

2. مصرع کز ایشان یافت ارکان حقیقت انتظامی خود سروده ی همشهری فاضل وسخنور پاکدل و مسلمان بی بدیل و نجیب ،محمد رضا حکیمی است . من مصرع اول ابر مردان گنداومند وسالاران چون جند) را سروده و ناتمام گذاشته بودم و قصیده را همانطور از آبادان برای آن ارجمند به تهران فرستادم به خواست ایشان برای چاپ در یادنامه .

و بعد در نامه ای ایشان خواستند که بیت را تمام کنم ومن از خود ایشان خواستم و به اختیار خود ایشان گذاشتم که لطف کردند و مصرع دوم را سرودند. ضمناً جا دارد اینجا بگویم که این قصیده در یادنامه ی مرحوم علامه امینی صاحب الغدیر با بعضی تفاوتها و کم و زیادها آمده است، شاید در دو سه موردی با آنچه در اینجا آمده اندکی فرق دارد، روایت اصل بو درست وتمام همانست که در یادمانه آمده ، این تصرّفات و دگر گونی نتیجه ی این است که من این قصیده ی خود را به این دیوان هم خواستم نقل کنم .مال خودم است و اختیارش را دارم .

همشهری فاضل من استاد محمد رضا حکیمی را گناهی نیست و برای چاپهای بعدی یادنامه هم اگر نخواست می تواند قصیده ی مر احذف کند یا اگر خواست هم اینچنین که اینجاست بیاورد یا همانطور که در یادنامه آمده است.


مهدی اخوان ثالث (م.امید)

هدیّتی کوچک، از کمترِ کمترینان ، برای یادنامه ی پاک مرد بزرگوار و گرانمایه:

علاّمه ی امینی قدس سره

تقریظ حبیب چایچیان (حسان)

دادخواه جرم تاریخ

«امینی»، رهنوَدِ آهنین پی
روان در ژرفراه عمق تاریخ

عدالت، با قضاوتنامه ی وی
خیانت پیشگان را کرده توبیخ

«امینی» تک سوار دشت همّت
که دارد روز و شب هر سو تکاپو

گُدازد از حَرورِ عشق و غیرت
حقیقت جو دلی در سینه ی او

«امینی»، آنکه با برهان و حُجّت
دهانِ یاوه گویان را فرو بست

به جز تسلیم در پیش حقیقت
زهر باطل گرایی رشته بگسست

درون تیره ابر اختلافات
درخشد چهره ی مردانه ی او

که می پرسد به صد افسوس و هیهات
حقیقت کو؟محمّد کو؟ علی کو

«امینی»، دادخواه جُرم تاریخ
شکایتنامه ی او «الغدیرش»

نهال تلخ باطل کنده از بیخ
کلام حق نشان دلپذیرش

«امینی»، مکتب آزادگان را
به ملّتهای روشندل نشان داد

مَلول و تیره دل نسلِ جوان را
صف بخشید از عشق و توان داد(1)


---------------------------------------------------------------
(1).«حماسه ی غدیر»، ص573.

امینِ دینِ الهی ، صدیقِ آلِ رسول[1]

سید الشعرا امیری فیروز کوهی

امینِ دینِ الهی ،صدیقِ آلِ رسول

امینی آن که به حق بخشی از ولایت بود

نبود از دو جهان ، جز به علم و حکمت ، شاد

که نفسِ قدسیِ او،نفسِ علم وحکمت بود

جهان زهمت او در کمال، حیران است

که او جهانِ دگر درر کمالِ همت بود

به فطرتِ ازلی در حمای عصمتِ حق

محامـیِ علی وخاندانِ عصمت بود

غدیر خُم شد از او بحر بی نهایتِ علم

که خود به علم وادب بحرِ بی نهایت بود

تراشه ی قلم از ذوالفِقارِ حیدر داشت

از آن به نیشِ قلم ذوالفقارِ امّت بود

سنانِ نکتۀ پولادیش ، به دیدۀ خصم

جگر شکاف تر ازتیغ، درمهابت بود

زهیچ نکته ی عقلی به نقل بازنماند

چنان که عقل هم از نقل او به حیرت بود

لطائفِ کلمِش فصلی از ولایت داشت

بـدایـعِ حِکــمش بابی از هدایت بود

زشهر علم نبی باب ها گشود به جهد

که خود به شهر ولا، بابی از ولایت بود

ز احتجاج، بیانش به حکم حجّتِ وقت

همین نه آیتِ حجّت ، که عینِ حجّت بود

رهِ فضولیِ عقل آنچنان زبرهان بست

که عقلِ قدسی از او ماتِ این درایت بود

ادای شکر، به تعظیم ،فوق طاقتِ ماست

بدان لطیفه ی غیبی ،که فوقِ طاقت بود

به قلبِ خصم ،هم از تیغ وتیرِ حیلۀ وی

از او به قلبِ همان حیله صد نکابت بود

امیر!مرگِ چنین شهسوارِ عرصۀ علم

نه مرگِ یک تن ، بل مرگِ یک جماعت بود

چـُنین مصیبتِ عظیمی نبود دانش را

اگر دریغ و اسف بود اگر مصیبت بود

زبحرِ فیضِ ولایت غریقِ رحمت باد

که خود زبحرِ ولایت، غدیرِ رحمت بود

زمستان1351

. دیوان امیری فیروز کوهی (انتشارات سخن):1208.1

(1).«حماسه ی غدیر»، ص 571.

تقریظ سیّد علی موسوی گرما رودی


باغبان پیر تاریخ

بیداری دوباره ی تاریخ را
آنک
سرداری
از سرزمینِ مغان آذر گُشَسب
به «بطحا»، تا کرانه ی «غدیرخم»، می تازد ...

با پرچمی از حماسه، بر دوش
و طلایه ای از آفتاب اُمید، پیش روی
و سپاهی از پولاد عزم، در پَس پُشت.
با قامتی:
به سُتواری یارایی
و عزمی :
چون عزمِ شهادت، راستین
با گامهایی به بلندیِ تاریخ...
*
آنک
در بُستان دست پرورد تو
ای باغبان پیر تاریخ !
چه گلها که باز رویید
هریک
به نشانه ی «حقیقت»
و تو از برکه ی «غدیر»
بر این بُستان آب گشودی
بالیدن دوباره را
با یاد و نام:
علی
بوذر
میثم
اَشتر
و دیگرهایی دیگر ...
اینک
نامه های آسمانی
به وحشت و سپاس
درکتابِ تو «الغدیر»
می نگرند ...
که از دستهای زمینی تو تراوید
و با پشتوانه ی تأیید
به پشتیبانی «پاسدار وحی» برخاست،
و بر فراز شد.
و چون ماهواره ای بلند
هنگام در هنگام
تا جاودان
بر مدار حقّ، خواهد درخشید.
*
درشتنا کترین کلمات را
به خدمت بایدم گرفت،
تا تو را بسرایم
ای شعر بزرگ!
ای صخره وار
صلابت تو را هیچ شعر موزونی، در خور نیست.(1)

-------------------------------------------------------------
(1).«حماسه ی غدیر»، ص 590.

تقریظ طه حجازی (ح. آرزو)


ای همیشه جاویدان

... او رفت و رفت و رفت ...
امّا چه زود رفت
او در غروب چرا آویخت
او از چه ...
اینسان شتاب کرد
ما را در این هبوط
محروم از عنایت دیدار خویش کرد
این گفته را هنوز
در صبح و شام خویش
چندین هزار بار
تکرار می کنم:
او زنده است
علامه ی امینی ایران را می گویم،
ای نوید بر افروز!

هان، ای عظیم مرد!
گفتند: مرده ای
امّا تو زنده ای هنوز
- ای آتش نهفته به اوراق «الغدیر»
ای آفتاب تافته از چهر این کتاب
ای جاودان حماسه ی حقخواهی قرون.

تو زنده ای هنوز
- که خورشید زنده است

تو زنده ای هنوز
- که مهتاب زنده است

تو زنده ای هنوز
که شب جاودانه است

و در انتظار نور نشستن تو را سزا است
و در انتظار روز نخفتن برای توست
تو جاودانه ای ...
تو جاودانه ای ...(1)


-----------------------------------------------------------------------
(1).«حماسه ی غدیر» ، ص 576.

جاودان غدیر

موت عالَم به فوت عالِم شد
چون به فرموده ی بشیر نذیر

شده بر پا قیامتِ کبری
ز وفاتِ جنابِ شیخِ کبیر

اندیشه ی خطیر

پرتو خورشید آسمان ولایت
کرد تجلّی چو بر ضمیرِ امینی

پاکدلی ره در آستان علی یافت
شد کرمِ دوست دستگیرِ امینی

مظهر امانت

امینِ دین الهی صدیق آل رسول

«امینی» آنکه بحقّ مظهر امانت بود

صفحه1 از2

درباره ما

پایگاه اطلاع رسانی علامه امینی قدس سره توسط جمعی از خاندان صاحب کتاب بی نظیر الغدیر در عید غدیر سال 93 تاسیس شد که با درس گرفتن از آن مرحوم برای ترویج ولایت و مودت امیرالمومنین علی علیه السلام تلاش میکنیم؛ قابل ذکر است هر گونه مطلبی که در مورد شخصیت علامه باشد و از این سایت تایید نشود مستند و مورد تایید نمی باشد.

 

telephone  03132299110 ، 09359344985

 

 mail-black   allameaminy.com@gmail.com

 

      telegram4   twitter2   instagram2   facebook2   googleplus

پخش زنده حرم حضرت امیر المومنین(ع)

1430706965 ktwugmp

ادعیه و زیارت